بســـــم رب الــــــــــزهــــــــــــرا
زهرای من بر یاری من جان سپر کرد
از کوچه ها با چادر خاکی گذرد کرد
%201.jpg)
و میان شب غریب علی که نگاه مهر فاطمه بر صورتش خیره ماند و میان روزی که سیلی بر دستان دردانه ی محمد(ص)زدند....تنها خدا میداند که مهدی آن شب بر بی پناهی مادر آسمان وار گریست که نامو علی بود که آنگونه یزید وار تازیانه میخورد وبه عشق عشقش خم به ماه چهره نیاورد.
التمــــــــــــاس دعـــــــــــــــــــــــا
(قاصدک)
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
وان مواعدی که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که درین مدت ایام فراق
برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت
برسان بندگی دختر زرگو بدرآی
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم تست
جای غم باد مران دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کزآن تفرقه ات بازآورد
طالع نامور و دولت مادر زادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت
بیقرار شمالی ترین جنوب بهشتیم....اگر یادتان بود وباران گرفت...دعایی به حال بیابان کنید....که بیابان تشنه ی یک قطره از آب خاک هویزه است......
التماس دعا

بسم الله النـــــــــــــور:
ســـــــلام:
زمانی وقتی روی این وبلاگ کوچک اما بزرگ محور کار میکردم تصور لطفهایی دریایی شما در مخیله ی این حقیر نمی گنجیند......نبودم..این بار به پاس عشقتان..ایماتنان..لطفتان..استوارتر بازمیگردیم شاید قدم کوچکمان را استوارتر سازیم....ازتمام یاران>دوستان که در نبودمان بودمان پنداشتند بسیا سپاسگزاریم و خواهان لایق شدن بیکران لطفهایتان را داریم.....درسایه ی یوسف زهرا...گمگشده ی هزاره....بسم الله الرحمن الرحیم
ســـــــــــــــــلـــام

بســـــــــــم رب الشهدا والصدیـــــقین
قانا.....نماد مظلومیت
در مورد آنچه بر مردم قانا رفت چه باید گفت؟ بچه های معصوم؛موشکهای هدایت شونده
هوشمند؛جنگنده بمب افکن...
خانم رایس در تل آویو است روبه روی چشمانش بچه های معصوم قانا با عروسکهاشون زیر آوار
دفن شدن...
هرگزدست شکسته ای که رو به آسمون مشت شده بود را فراموش نمی کنیم....




و این حقیقت تمدن بشر است

روز میلاد فرشته ی طاهره ی حق تعالی حضرت فاطمه الزهرا (س) مبارک باد

زندگینامه دکتر علی شریعتی
(قسمت اول)
دکتر شریعتی در سال 1312 متولد شد پدر او استاد محمد تقی شریعتی استاد دانشگاه مشهد بود.
علی پس از گذراندن دوران کودکی وارد دبستان شد و پس از شش سال وارد دانشسرا مقدماتی در مشهد شد.علاوه برخواندن دروس دانشسرا در کلاسهای پدرش به کسب علم می پرداخت.معلم شهید پس از پایان تحصیلات در دانشسرا به آموزگاری پرداخت وکاری را شروع کرد که درتمامی دوران زندگی کوتاهش سخت به آن شوق داشت وبا ایمانی خالص با تمامی وجود آنرا دنبال می کرد.
شریعتی در سال 1334 به دانشکده ادبیات وعلوم انسانی دانشگاه مشهدواردگشت ورشته ادبیات فارسی را بر گزید.معلم انقلاب در سال 1337 پس از دریافت لیسانس در رشته ادبیات فارسی بعلت شاگرد اول شدنش برای ادامه تحصیل به فرانسه فرستاده شد.وی در آنجا به تحصیل علومی چون جا معه شناسی مبانی علم تاریخ وفرهنگ اسلامی پرداخت وبا اساتیدبزرگی چون ماسینیون وگوریچ وساتر و... آشنا شد واز علم آنان بهره های بسیار برد.
دوران تحصیل شریعتی همزمان با جریان نهضت ملی ایران به رهبری مصدق بود که او نیز با قلم و بیان خود ونوشته های محکم ومستدل از این حرکت دفاع مینمود .
در همان دوران نیز فعالیتهای بسیاری در زمینه های سیاسی و مبارزاتی واجتماعی داشت که به گوشه ای از این فعالیتها می پردازیم.
در سال 1959 میلادی به سازمان آزادی بخش الجزایر می پیوندد وسخت به فعالیت می پردازد.در سال 1960 میلادی مقاله ای تحت عنوان"به کجا تکیه کنیم " را در یکی از نشریات فرانسه منتشر می کند.در سال 1961
میلادی مقاله "شعر چیست" ساتر را تر جمه و در پاریس منتشر می کند که در همان اول به علت فعالیت در سازمان آ زادیبخش الجزایر گرفتار می شود ودر زندان پاریس با "گیوز" محا صبه ای می کند که در سال 1965 درتو گو چاپ می شود .در سال 1961نیز مقاله ای تحت عنوان "مرگ فرانتس فانون" را در پاریس منتشر میکند همچنین در طول مبارزات مردم
الجزایر برای آ زادی دستگیر میشودو مورد ضرب شتم پلیس قرار می گیرد وروانهء بیمارستان می شود وسپس به زندان فرستاده می شودهمچنینبا مبارزان بزرگ ملتهای محروم نیز آشنا میشود.
وی در سال1343 به ایران باز می گردد ودر مرز ترکیه و ایران تو قیف وبه زندان قزل قلعه تحویل داده می شودوبعد از چند ماه آزاد وبه خراسان زادگاهش میرود.استاد جامعه شناسی و فارغ التحصیل دانشگاه سوبرن را بعنوان دبیر انشاء کلاس چهارم دبیرستان در یکی از روستا های مشهد استخدام می کند
و سپس در دبیرستان بتدریس می پردازد و بالاخره به به عنوان استادیار تاریخ وارد دانشگاه مشهد میشود.
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد
بســـــــــــــم رب المهــــــــــدی(عج):
اى بهانه اى براى زیستـن! اشتیاق, همچو سبزه بهاره هر طرف دمیده است.
جمکران, جلوه اى از انتظار و شـوق ماست اى بهار جاودان, اى بهار آفـریـن, مـا در
انتظار مقـدم تـوییـم, اى امیـد آخـریـن!
با تشکر از دوست عزیز"" گمـــــــــــــــــــنام""

جـــنگ کجـائي ؟ که دلم تنـگ توست
رقـص جنون تشـنه ي آهنـگ توســت
جنگ کجائي؟که دلم خون شد است
زاده ي ليـلاي تو مجـنون شــد است
جنــــگ شـهـيـــدان تــــو را ديــده ام
روي ســپـــيـــدان تـــــو را ديــــده ام
حــــيـف کـه فـــصل تو فرامـوش شـد
نـــاله ي جانسـوز تــو خــامـوش شد



التــــــــــماس دعــــــــــــا
بسم رب اشهدا و الصدیقین:
دست نوشته اي از شهيد احمدرضا احمدی
رتبه اول کنکور پزشکي سال 64
ــــ ساعتي قبل از شهادت
![]()
چه کسي مي داند جنگ چيست؟
چه کسي مي داند فروديک خمپاره قلب چند نفر را مي درد؟
چه کسي مي داند جنگ يعني سوختن، يعني آتش، يعني گريز به هر جا،
به هر جا که اينجا نباشد، يعني اضطراب که کودکم کجاست؟
جوانم چه مي کند؟ دخترم چه شد؟
به راستي ما کجاي اين سوال ها و جواب ها قرار گرفته ايم ؟
کدام دختر دانشجويي که حتي حوصله ندارد عکس هاي جنگ را ببيند و اخبار آن را بشنود.
از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟
آن مظاهر شرم و حيا را چه کسي ياد مي کند که بي شرمان دامنشان را آلوده
کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجويي مي داند هويزه کجاست؟
چه کسي در هويزه جنگيده؟
کشته شده و در آنجا دفن گرديده؟
چه کسي است که معني اين جمله رادرک کند:
نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسي مي داند تانک چيست؟
چگونه سر 120دانشجوي مبارز و مظلوم زير شني هاي تانک له مي شود؟
آيا مي توانيد اين مسئله را حل کنيد؟
گلوله اي از لوله دوشکا با سرعت اوليه خود از فاصله هزار متري شليک مي شود
و در مبدا به حلقومي اصابت نموده و آن راسوراخ کرده وگذر مي کند،
حالا معلوم نماييد سرکجا افتاده است؟
کدام گريبان پاره مي شود؟
کدام کودک در انزوار و خلوت اشک مي ريزد؟
و کدام کدام .............؟
توانستيد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر نمي توانيد، اين مسئله را با کمي دقت بيشتر حل کنيد:
هواپيمايي با يک و نيم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متري سطح زمين، ماشين
لندکروزي را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت مي نمايد،
مورد اصابت موشک قرار مي دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود.
معلوم کنيد کدام تن مي سوزد؟ کدام سر مي پرد؟
چگونه بايد اجساد را از درون اين آهن پاره له شده بيرون کشيد؟
چگونه بايد آنها را غسل داد؟
چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش کنيم؟
چگونه مي توانيم در شهرمان بمانيم و فقط درس بخوانيم.
چگونه مي توانيم درها را به روي خود ببنديم و چون موش در انبار کلمات کهنه
کتاب لانه بگيريم؟
کدام مسئله را حل مي کني؟ براي کدام امتحان درس مي خواني؟
به چه اميد نفس مي كشي؟ كيف و كلاسورت را از چه پر مي كني؟
از خيال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر يا از آدامسي
كه هر روز مادرت دركيفت مي گذارد؟
كدام اضطراب جانت را مي خورد؟
دير رسيدن به اتوبوس، دير رسيدن سر كلاس، نمره گرفتن؟
دلت را به چيز بسته اي؟ به مدرك، به ماشين، به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟
صفايي ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشيدن، پرستو شدن
آي پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده اي در همسايگي
تو داغدار شده است؟جواني به خاك افتاده است؟
آي دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را
به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟
هيچ مي دانستي؟ حتما نه! ...
هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره مي خورد،
به دنبال آب گشته اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني
و آنگاه كه قطره اي نم يافتي؟
با اميدهاي فراوان به بالين آن كودك رفتي تا سيرابش كني؟
اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي خورد!!
اما تو اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي،
اگر جعفر و عبدالله نيستي،
لااقل حرمله مباش!
كه خدا هديه حسين را پذيرفت و خون علي اكبر و علي اصغر را
به زمين پس نداد.
من نمي دانم كه فرداي قيامت اين خون با حرمله چه خواهد كرد....
پس بيايد حرمله مباشيم
یادش گرامی وراهش پر رهرو باد
ــــــ<< بسم رب الشهدا و الصدیقین >>ـــــــ
خاك پاي همه تون اگه امشب بتونم
خوده موني براتون يه خورده قصه بخونم
قصه امشب من صنعت شعري نداره
مثل من غريبه و تو غصه ها كم مياره
زشرار دل مي سوزم ز تمامي وجودبسم رب
الشهدا يكي بود يكي نبوديكي بود يكي نبود زير گنبد كبود
روزاي جبهه و جنگ روزاي قشنگي بود

روزاي قشنگي بود روزاي سخت جدايي
كاشكي جنگ تموم نمي شد مي شديم
كربلاييتوي جنگ و جبهه ها يه بچه كوچيك بودم
نبودم جبهه ولي من به اونا نزديك بودم
خاطرات اون روزا هيچوت زيادم نمي ره
مرغ دل به ياد تابوت
شهيد پرمي گيرهمادري چشمش به در چرا عزيزم نيومد
بعد چند روز پسرش به روي دستا مي يومد
اما بعد جبهه ها ما از خوبا جدا شديم
لباس خاكي فراموش شدو بي وفا شديم
دست بيعت به شهيد و آرمانش نزديم

اون چيزي كه اونا خواستن ما هرگز نشديم
اونجا با ذكر حسين شبونه معبر مي زدند
همه جا جار مي زدند غلام ابن الحسنن
ذكر يا ابن العسكري از لبشون كم نمي شد
غير يا
مهدي چيزي به دردا مرحم نمي شداينجا كم كم خاطرات و از تو ذهنا مي برن
ديگه حرفي از
شهيد تو مجلسا نمي زنناونجا ناله مي زدند چرا آقامون نمي ياد
حال جبهه خبر از حضور آقامون مي داد
اينجا خون به قلب ناز مهدي زهرا شدهصوت موسيقي طنين انداز محفلها شده
اونجا كرخه و دوكوهه جنت جانبازا بود
جز رو مد رود دز مبهوت اشك چشما بود
اينجا با زخم زبون جانبازو تحويل مي گيرنهمه عزت و تو ثروت و تحصيل مي بينن
اونجا سر بند ابوالفضل به همه توان مي دادبسيجي با لب تشنه لب دريا جون مي داد
اينجا غيرت ميدن و عشق تمدن مي خرن
با حجاب بي حجاب دم از تمدن مي زنن
اونجا رفتن روي مين تا دنيا رو رها كني
درد بي درمون دنيا دوستي رو دوا كني
اونجا زير برف و بارون توي سنگرهاي سرد
اينجا ويلا و تجمل رو دلا نشونده درد
يكي محزون يكي خندون شيوه اونا نبود
اين طريق نبوي يا سيره مولا نبود
در ازاي پاره دلي كه جبهه داده بود
خونه خشتي سزاي
مادر شهيد نبوداين وصيت نامه بت شكن خمين نبود
روي بوم خونه ها جز پرچم
حسين نبودكوچه هاي شهر ما بي روضه و دعا نبود
جاي هر خون
شهيد تو مجلسا گناه نبودرهبر غريب ما اون روزا دلگير نبود
صورت شبيه ماهش اينقدر پير نبود

شيوه عصر جهالت شيوه مردم شده
چطوري روز قيامت آقا رو صدا كنيم
تو چشاي مادرش
زهرا (س) چطور نگاه كنيمآقا جون دستم بگير رنگ جماعت نباشم
ديگه از جدت حسين دارم خجالت مي كشم
حالا كه اومده مردي كه رفيق شهداست
بچه جبهه و جنگ با صفا و با خداست
اومدم آشتي كنم با تو به ولله آقاجونروتو برنگردون از من جون زهرا آقاجون
بس كه بد سر زده از من ديگه دل خسته شدم
به سرم هرچي بياد حقمه ولله آقاجون
آقا من تو رو قسم مي دم به يك مرد غريبهموني كه كشته شد كنار دريا آقاجون
هموني كه يه روزي خيمه ها شو آتيش زدند
دخترش آواره شد ميون صحرا آقاجون
مددي كن كه شبيه شهدا پاك بشمذكر ياابن العسكري بگيرم و خاك بشم

مداح: مجتبی رمضانی
قدم زدن توی طلاییه با اون خاک زمختش برای من غرق در همه ی بدیها شیرین تر از قدم زدن توی بهترین باغ دنیا بود...شاید اونجا هم یک باغ بود اما یک باغ قهوه ای....یک باغ متفاوت با آدمهای متفاوتش.....
هیچ چیز نمی تونست جای زیارت عاشورای بچه ها رو توی حسینیه طلاییه بگیره...هیچ صدایی نمی تونست ضجه ی بچه ها رو محو کنه...خدا اونجا در دسترس تر بود...خدای خاکی جنوب فقط خدای ما بود....خدای آدمهایی بود که فقط به خاطر خدا ....فقط به خاطر قربانی های تکه تکه شده ی خدا اومده بودند..
مسیر برگشت انقدر خسته کننده بود که دیگه کم کم پلکها یکی یکی بسته می شدند.....شاید اگه صدای (انا توجهنا وستشفنا)ی بچه ها بلند نمی شد منم به جمع اونها اضافه می شدم.......
همه چیز باهم ادغام شده بود....صدای گریه ها بلند شده بود .....گریه های پرشور بچه ها...حاجت خواستن هاشون و..و....و......همشون بی مانند بود...
و وقتی که یکی از اون پشت گفت تا برای سه تا مریض بدحال اتوبوسمون دعا کنیم شور صداها بیشتر شد و حرکت چشمها تندتر....برای پیدا کردن صاحب حاجت.....

خورشید کم کم داشت غروب می کرد و صدای دعای توسل و زیارت عاشورا و خمپاره هنوز تو گوشم بود....شاید همون موقع بود که فهمیدم چرا اسم اونجا طلاییه است...اما تو ذهنم داشتم گزینه های دیگه رو می گذروندم. که به نظرم بهتر از طلاییه توجه آدمها رو به خودش جلب می کرد.مثل:
قهوه اییه یا مثلا خداییه....که یه هو صدایی فضای اتوبوس رو پر کرد.....
اعتراف می کنم که سوزناک تر از اون صدا رو نشنیده بودم.....
_انقدر در می زنم تا در به رویم باز کنی
_فرصت دیدار رویت را به من اعطا کنی....
و اینبار چفیه ی من داشت صورتم رو نوازش می کرد تا آب زه چشمانم رو پنهان کنه..
التماس دعا

پرواز ملکوتی بزرگ روح زمینی.....روح الله آسمانی....رهبر انسانیت و عدالت تسلست و تعزیت باد.
برگرفته از دیوان اشعار امام خمینی (ره):

چادر خاکی یادگاری پر از خاک بود اما به جز خاک چیز دیگه ای هم همراه داشت که به اندازه ی یک دنیا عزیز بود و ارزش داشت.....چیزی که ما می دیدیم یک چادر کهنه ی سربازی رنگ بود ....اما کسی که یه روزی اونجا بوده ...رنگ خدا بود...رنگ عشق بود....
_ بچه ها همون طور که می دونید شهید مهدی با کری و برادرشون از فرمانهان و جان بر کفان..........
ولی من چیزی نمی شنیدیم نمیدونم....شاید بودن اونجت نه تنها من که هممون رو عذاب می داد.....مدام فکر می کردم کخ چرا من؟؟؟ این همه آدم...این همه آدم پاک ...خدایی ...چرا من که بدیهام خوبیهای نکردهام رو ازم گرفتند باید اینجا باشم؟؟؟
تنها چیزی که می دونستم این بود که خدا خیلی دوستم داه....خدا داشت خجالتم می داد....
دوباره راه افتادیم...
__ استخاره کردم امشب تا بنوشم می دوباره....
آیه های کوثر آمد در جواب استخاره..
سرودهایی مثل این خستگی راه رو از تنمون به در می کرد.....جای بعدی طلا ییه...
شاید بشه گفت که هر کسی که جنوب رو دیده بتشه ....طلاییه رو با همون حسینیه ی مشهورش می شناسه....تا چشم کار می کرد خاک بود و خاک بود و خاک.........اصلاْ خاصیت جنوب به خاطر خاکهاشه...خاک جنوب آرامش بخش...
اتوبوسها کنار همدیگر صف کشیده بودند....
__ بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی....
__ بسیج دانشجویی دانشگاه شریف......
شاید اگه اون موقع می فهمیدم که دانشجو ها ی دانشگاه شرافت چه طور شهدا رو با مشت و لگد از دانشگاهشون بیرون کردن......از بچه هاشون می پرسیدم تا ببینم چرا اودن؟؟؟شهید ها که خودشون رفته بودن پیششون اما مهمون نوازی بلد نبودن و حالا اوده بودن منت کشی و به الهی العفو افتاده بودن.....
شاید پر جمعیت ترین جایی که تو طلاییه به چشم می خورد ایستگاه صلواتی بود ..همه به ردیف صف کشیده بودند تا با اون شربتهای خنک یه کمی از گرما رو کمتر کنند ..غافل از اینکه گرمای یه جایی که هیزمش از خودمون هستند گرمتر پس باید تحمل می کردیم تا عادت کنیم....!!!
ـــــــ«««خونین شهر.....شهر خون»»»ـــــ
"فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزشهاي اسلامي است. خرمشهر شهر لاله هاي خونين است. خرمشهر را خدا آزاد كرد.
از بيانات رهبر کبير انقلاب اسلامی، امام خمينی (قدس سره)

در خيال خرمشهر که کنار کارون آرام نشسته بود، هيچ صداي خمپاره ای نبود. نخلستان هايش صدای چرخ های تانک را تا آن روز نشنيده بود، تا شهريور ماه 59 که خرمشهر، خونين شهر شد. پس از گذشت روزهای تاريک و پر دود اسارت، در سوم خرداد 1361 شهر از اشغال درآمد. خرمشهر نخل های سوخته، نخل های بی سر...
فتح خرمشهر (سوم خرداد 1361) در تاريخ جنگ ايران و عراق از اهميت ويژهاي برخوردار است. خبر آزادي خرمشهر آن چنان شگفتآور بود كه در سراسر ميهن اسلامي ما مردم را به وجد آورد. با اعلام خبر فتح خرمشهر مردم ايران بسان خانوادهاي بزرگ كه فرزند از دست رفته خود را باز يافته است اشكهاي شادي و شعف خود را نثار روح شهداي حماسهآفرين صحنههاي شورانگيز اين نبرد كردند. براي پي بردن به عظمت اين نبرد حماسي كافي است بدانيم كه نيروهاي متجاوز عراق پيش از نبرد سرنوشت ساز رزمندگان ما براي آزادي خرمشهر در اطلاعيهاي به نيروهاي خود دستور داده بودند كه دفاع از خرمشهر را به منزله دفاع از بصره، بغداد و تمام شهرهاي عراق محسوب دارند. همچنين تجهيزات و امكانات دفاعي دشمن در اين منطقه نشان ميداد كه عراق خرمشهر را به عنوان نماد پيروزي خود در جنگ به حساب آورده و قصد داشته است به هر قيمت، اين شهر را در تصرف نيروهاي خويش نگهدارد.
هنگامي كه مرحله اول و دوم عمليات بيتالمقدس به پايان رسيد و رزمندگان ما در اطراف خرمشهر مستقرشدند، راديوي رژيم بعثي، ميكوشيد در تبليغات كاذب خود، حضور نيروهاي عراق را در خرمشهر به رخ بكشد تا توجيهي براي ترميم روحيه نيروهاي شكست خورده و رو به هزيمت عراق باشد. فتح خرمشهر در زماني كمتر از 24 ساعت، موجب شد كه بخش قابل توجهي از نيروهاي مهاجم عراقي به اسارت نيروهاي جمهوري اسلامي ايران درآيند.
نبرد بزرگ، سرنوشتساز و غرورآفرين بيت المقدس كه براي رها سازي خرمشهر از سلطه نيروهاي مهاجم عراقي انجام شد، از دهم ارديبهشت ماه تا چهارم خرداد ما 1360 به طول انجاميد. اين نبرد حماسي علاوه بر پايان بخشيدن به 19 ماه اشغال بخشي از حساسترين مناطق خوزستان و آزادسازي خرمشهر، ضربهاي سهمگين و كمرشكن به توان رزمي و جنگ طلبيهاي دشمن مهاجم وارد ساخت.
كوتاه سخن اينكه عمليات بيتالمقدس به عنوان برجستهترين عمليات پدآفندي نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران در تاريخ نظامي 8 سال دفاع مقدس ثبت شده است.
اگر امروز در هر شهر و روستا به گلزار شهيدان گذر كنيم و تاريخ نقش بسته بر سنگرها را مرور كنيم، خواهيم ديد كه مجموعه شهيدان سوم خرداد 1360 الگويي كوچك از ملت مقاوم ايران است كه چونان سپهري پر ستاره مي درخشد. شاديهاي به ياد ماندني خودجوش و سراسري پس از آزادسازي خرمشهر نيز برگ ديگري از اين حماسه ملي بود و نشان داد كه مردم سراسر اقطار و بلاد ايران اعم از آن كه هرگز خرمشهر را به چشم ديده باشند يا نه چگونه از شنيدن خبر اين پيروزي ساعتها به دست افشاني و پايكوبي پرداختند وهزيمت دشمن اشغالگر را از خاك ميهن جشن گرفتند.
سوم خرداد يك حماسه ملي است؛ اگر حضور ملت در صحنه جبهه هاي دفاع نبود، نه حماسه آن پيروزي تحقق مي يافت و نه حماسه حضور مردم در جشن پس از پيروزي. لذا به حق مي توان گفت پاسداشت فتح خرمشهر در گرو پاسداشت حضور مردمي در همه صحنه هاست.
بياد سوم خرداد سالروز حماسه هميشه تاريخ ايران ...آزادي خرمشهر
مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود كه ميتپيد و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرمشهر، مادري بود كه فرزندان خويش را زير بال و پر گرفته بود و در بيپناهي پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نيز كه خرمشهر به اشغال متجاوزان درآمد و مدافعان ناگزير شدند كه به آن سوي شط خرمشهر كوچ كنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهايي بود كه جز در پازپسگيري شهر برآورده نميشد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود.
خرمشهر از همان آغاز، خونينشهر شده بود. خرمشهر خونين شهر شده بود تا طلعت حقيقت از افق غربت و مظلوميت رزمآوران و بسيجيان غرقه در خون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر اين آفاق ميتوان نگريست؟ آنان در غربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيكرهاشان زير شني تانكهاي شيطان تكه تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پيوست. اما… راز خون آشكار شد. راز خون را جز شهدا درنمييابند. گردش خون در رگهاي زندگي شيرين است اما ريختن آن در پاي محبوب، شيرينتر است؛ و نگو شيرينتر، بگو بسيار بسيار شيرينتر است.
راز خون در آنجاست كه همه حيات به خون وابسته است. اگر خون يعني همه حيات… و از ترك اين وابستگي دشوارتر هيچ نيست پس، بيشترين از آن كسي است كه دست به دشوارترين عمل بزند. راز خون در آنجاست كه محبوب خود را به كسي ميبخشد كه اين راز را دريابد. آن كس كه لذت اين سوختن را چشيد در اين ماندن و بودن جز ملالت و افسردگي هيچ نمييابد.
آنان را كه از مرگ ميترسند از كربلا ميرانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند كه راه حقيقت وجود انسان را از ميان هاويه آتش جستهاند. آنان ترس را مغلوب كردهاند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بياموزد.
آنان را كه از مرگ ميترسند از كربلا ميرانند. وقتي كه كار آن همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معناي شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبي عاشورايي برپا شود و كربلائيان پاي در آزموني دشوار بگذارند…
كربلا مستقر عشاق است و شهيد سيد محمد علي جهانآرا چنين كرد تا جز شايستگان كسي در آن استقرار نيابد. شايستگان، آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا آكنده است كه ترس از مرگ، جايي براي ماندن ندارد. شايستگان جاودانند؛ حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بيانتهاي نور نور كه پرتوي از آن همه كهكشانهاي آسمان دوم را روشني بخشيده است.
شیعه یعنی...

شیعه یعنی ؛ یک بیابان بی کسی
غربت صد ساله بی دلواپسی
شیعه یعنی ؛ صد بیابان جستجو
شیعه یعنی ؛ هجرت از من تا به او
شیعه یعنی ؛ دست بیعت با غدیر
بارش ابر کرامت بر کویر
شیعه یعنی ؛ وعده ای با نان جو
کشت صد آیینه تا فصل درو
شیعه یعنی ؛ عدل و احسان و وقار
شیعه یعنی ؛ انحنای دوالفقار
شیعه یعنی ؛ تندر آتش فروز
شیعه یعنی ؛ زاهد شب ، شیرروز
شیعه یعنی شیر یعنی شیر مرد
شیعه یعنی ؛ تیغ عریان درنبرد
شیعه یعنی تیغ ، تیغ موشکاف
شیعه یعنی ؛ ذوالفقار بی غلاف
شیعه یعنی ؛ عشقبازی با خدا
یک نیستان تکنوازی با خدا
مرحوم محمدرضا آقاسی

شب چهار شنبه سوری بود و انگار هیچ کس یادش نبود که الان اگه تو شهر خودشون بودند داشتن با بقیه آجیل می خوردن و گل می گفتن و گل می شنیدن...اما بچه های شریف هنوز یه چیزهایی یادشون بود...صدای ترقه و یدای اذان و گریه یه چهار شنبه سوری تازه را ساخته بود
....مسیر برگشت نه سکوت بود و نه کلام فقط یه جور دلتنگی بود ....کاش بر نمی گشتیم.....اما اونجا بودن لیاقت می خواست و آدمهای لایق که ما نبودیم
کاملا تاریک شده بود که رسیدیم پادگان...هنوز فرصت نکرده بودیم اسم پادگان رو هم بخونیم..."""".پادگان مهندس شهید مهدی باکری دزفول""" ....ظرفهای غذا داشتیم بین بچه ها تقسیم می کردیم...یاد حرفهایی که قبل از اومدنم شنیده بودم افتادم...
مگه بین خاک و خل چی داره که میخوای بری
یکی میگفت:بیچاره یه لقمه نونم پیدا نمی کنین که بخورید
یکی می گفت خوش به حالت هر کی میره حسابی متحول میشه
کجا بودن اونایی که ببینن تحول مال یک ثانیه ی اول ورودمون بود!!!
شب با اینکه اعلام شده بود از خوابگاه ها بیرون نرید زدم بیرون...
از خوندن یادگاریهای روی تخت ها هم حوصلم سر رفته بود...
شاید اگه می فهمیدم جایی که چند قدم تر از منه چه جاییه دلم به جای گرفتن باز می شد....
هوا برخلاف صبح خیلی سرد شده بود....
از طرفی نگران دوستم که پاش ضرب دیده بود شده بودم از طرفی هم که........
دیگه صدای واکمن ها به گوش نمی رسید...قدم زدن تو یه همچون مکانی آدم رو آروم می کرد.....حس می کردم هیچ کس حس من رو نداره...هیچ کس تو اون لحظه مثل من نبود......یه صدایی من رو به خودم رسوند....
بفرمایید تو خوابگاه.لطفا...سرم رو بالا آوردم....
بچه های شهر ما کجا و بچه های اینجا کجا؟؟؟؟؟؟شلوار خاکی...چفیه...جلالخاق...
تسبیح سبز رنگی که تو دستش بود آدم رو محو می کرد....انگار چمنزار بهشت رو تو دستش گرفته بود....
ماشین اونها حرکت کرده بود و من هنوز محو تماشای تسبیح سبز رنگ بودم....
از داخل خوابگاه صدای بچه ها میامد...پله ها رو پایین رفتم ..
بچه ها از ترس سوسک و مار مولک خوابشون نمی برد...مسولمان نگاهی به سقف کرد و گفت."بسیجی خجال نمی کشی از سوسک می ترسی"بعد از تختش پایین اومد و منم زود از نردبان کنار تخت خودم رو رو تخت انداختم......با خاموش کردن چراغها داد بچه ها بلند شد و مجبور شدیم تا صبح با چراغ قرمز پادگان که معلوم بود بچه های پادگان خودشون تهیه اش کردند بخوابیم.....
تا صبح به دومین قبله ی محمدی جنوب بریم........قرارگاه شهید باکری با اون چادر جنگی ماندگارش

حضرت مهدی(عج) احیاء کننده حکمت الهی است!!!
انسان منتظر روح خود را صیقل خواهد داد و از این جهت خود را شبیه به فرد مورد انتظار خواهد کرد، به همین دلیل انسانهای منتظر در طول تاریخ از جمله وارسته ترین انسانها هستند، چرا که به کسی از جنس آسمان، نور و خوبی عشق می ورزند .
وظیفه اصلی منتظران امام زمان ، خود سازی است ، به این معنا که منتظر واقعی باید تکالیف فردی و اجتماعی خود را انجام دهد و در این راستا زمان ظهور امام غایب را نزدیکتر کند
کربن، از جمله افرادی است که در دوران زندگى علمى خود، در پى گذر از اندیشه هاى وجود شناختى فیلسوفانی مانند : هایدگر و ادموند هوسرل، با حکمت شرقى شیعى آشنایى حاصل کرده و به دنبال مطالعات چندین ساله، به وجود مبارک امام عصر و معنویت بى بدیل سایر ائمه شیعه تمایل قلبى و یقین عینى و عقلانى یافته است.
امام زمان از نظر کربن یک موجود زنده که دارای معنویت زنده ای است. او معنویت را زنده می دید و برای او معنویت اوهام نبود. معنویت برای کربن در جهت ظهور عقل است. البته نه عقل تجربی علمی که تمام مشکل ما این است که نمی توانیم خودمان را از این قیود خلاص کنیم و تصور می کنیم عقل همان تجربه زیستی است. عقل از نظر کربن زنده است و امام زمان نیز مظهر عقل است و همیشه نیز وجود دارد. برای همین است که به امام زمان باور دارد.
حضرت مهدی(عج) احیاء کننده حکمت الهی است
ادیان توحیدی به سبب اینکه از یک منبع و مأخذ الهی سرچشمه اند بنابراین در باورهای توحیدی خود نیز نزدیک به هم هستند.
ادیان الهی در این باور توحیدی هیچ منافاتی با یکدیگر ندارند. به طور مثال ما در آیین بودا مشاهده می کنیم که پیروان بودا، قائل به هفت بودا هستند که شش بودا ظهور کرده و منتظر بودای هفتم هستند.
در حدیثی که از شیعه و سنی نقل شده چنین آمده است که اگر از دنیا بیش از یک روز نمانده باشد خداوند آن یک روز را چنان طولانی می کند که مهدی ظهور کرده و جهان را از عدل و داد لبریز سازد. در اخبار آمده است که او نه تنها اسلام را احیاء می کند بلکه همه ادیان را به حالت حقیقی خویش اقامه می کند.
بصیرت دینی از مهمترین ویژگی های منتظر واقعی امام زمان (عج) است
معضل جامعه امروز این است که امام را قائم به امر نمی دانیم بلکه می بایست با باور این حقیقت، به منتظری واقعی تبدیل شده، زمینه ظهور امام عصر را فراهم آوریم .
امام زمان راهبرجامعه است، خود را مسئول جامعه جهانی می داند و در انتظار فرمان خداست تا در لحظه فراهم آمدن شرایط و زمینه ها ظهور کرده ، سنت رسول اکرم (ص) را به جا آورد .
جامعه جهانی امروز از دین ما غافل است و نسبت به امام غایب آشنایی ندارد، امام زمانی ظهور خواهد کرد که جامعه جهانی خود را با میل و اراده و نه با زور و ارعاب در اختیار امام قرار دهد و آنگاه امام مسئولیت آن مردم را به عهده خواهد گرفت و جامعه جهانی را هدایت خواهد کرد .
مهمترین ویژگی جامعه مهدوی حاکمیت الهی است
دولت کریمه دولتی است که در آن اسلام و اهل اسلام، عزت و کرامت می یابند و انسان در هر دو جهان به کمال ، سعادت و کرامت دست خواهد یافت، چنین سعادتی تنها از طریق بازگشت و پیوست انسان به دامن خلقت و عالم قدسی است .
حاکمیت الهی از طریق یک منجی وحاکم دینی محقق می شود و خصیصه های دیگری چون عدالت ، رشد و گسترش دانش و آگاهی ، وفور و فراوانی نعمت ، توسعه ، امنیت و غیره را نیز دارد، اما ویژگی اصلی پیوستن خدا و تحقق حاکمیت قوانین دینی بر جامعه است . وی ویژگی دیگر جامعه مهدوی را بازگشت به خویشتن عنوان کرد و افزود: جهان اسلام در چند دهه اخیر تحت تأثیر تهاجم فکری و فرهنگی دنیای غرب قرار گرفته است و از آنجا که جریان حاکم بر جوامع اسلامی در این دوران دولتهای وابسته به غرب بوده اند تقلید از الگوهای غربی در جوامع اسلامی، سبب انحطاط تمدن اسلامی شده است .

منتظران واقعی امام زمان برترین انسانها هستند
با ظهورامام زمان (عج) عدالت جهان را فرا خواهد گرفت این اتفاق شیرین ترین ثمره ظهور است چرا که فطرت همه انسانها با عدالت آشناست .
طبق روایات، منتظران واقعی امام زمان برترین انسانها هستند، کسانیکه در زمان غیبت واقع شده اند وانتظار ظهور او را دارند، خداوند اهل این دوره را مجاهدان دوره پیامبر معرفی می کند، که آشکار و نهان مردم را به دین خدا دعوت می کردند .
شیعیان همواره منتظر ظهور امام زمان هستند و "انتظار" عامل اصلی در زندگی آنان است ، چنانکه هانری کربن می نویسد، از دیدگاه اخروی، ایران سرزمین انتظار است .
مسلمانان باید برای عصر ظهور لحظه شماری کنند و در دعاهای خود از امام زمان بخواهند که زمینه یاری و دوستی ایشان را برای آنها فراهم کند و از خدا بخواهند تا به آنها شایستگی درک روزگار فرخنده زندگی امام زمان را بدهد .
انتظار عاملی برای خودسازی است
انتظارعامل مهمی برای خودسازی است، در همین راستا پیامبر اکرم (ص) می فرمایند"بالا ترین جهاد امت من انتظار ظهور امام است و انتظار از مهمترین عبادات است" .
منتظران واقعی انسانهای خالصی هستند و از شیعیان راستین ما محسوب می شوند . آنها با امیدواری به ظهور امام زمان ، خود را از قید جهل رها می کنند . رئیس سازمان تبلیغات اسلامی استان کهکیلویه و بویراحمد تصریح کرد : نخستین شرط انتظار این است که انسان به آن حد از آگاهى و شناخت برسد که درک کند، وضع موجود جهان و مناسبات حاکم بر آن به هیچوجه خشنود کننده نیست و شرایطى که در آن زندگى مى کند تناسبى با عظمت وجودى انسان و شأن وی ندارد، این شناخت تنها در صورتى حاصل مىشود که انسان ابتدا شرایط موجود جامعه خود و شرایط جامعه موعود را بدرستى بشناسد و آنگاه به مقایسه آنها پرداخته و به داورى بنشیند که به واقع کدامیک از این شرایط، شایسته مقام انسان به عنوان اشرف مخلوقات است.
منتظر واقعی امام زمان (عج) باید ارزشهای دینی را بشناسد
منتظر واقعی امام زمان (عج) است ، ایشان خود در انتظار فراهم آمدن شرایط ظهور هستند .
نزدیکترین فرد به امام از نظر اخلاقی و معنوی منتظر حقیقی او محسوب می شود که به مباحث امامت ، رهبری و مفهوم ولایت آشنایی داشته و از لحاظ علم، تقوی، طهارت نفس و اعمال صالح در مرتبه و مقامی بالا قرار گرفته است .
در زمان ظهور عدل در جامعه فراگیر می شود، همانگونه که قبل از ظهور فساد، تباهی و رذایل اخلاقی چون ظلم تبعیض و بی عدالتی فراگیر شده بود .
تقوی و دوری از پلیدیها اولین گام آماده سازی برای ظهور امام زمان (عج) است
تقویت روح یکی از شرایط اساسی برای منتظر واقعی است ، منتظر واقعی آن کسی است که روح خود را برای ظهور امام زمان پاک کند .
فرد منتظر باید با پاک کردن روح خود، خویشتن را برای حضور عدل امام زمان آماده کند و خود را لایق این حکومت سازد .
منتظر واقعی باید با توجه به معنویات، رضایت امام زمان را نسبت به خویش جلب کند از آنجا که در روایات آمده است که امام زمان بر رفتار انسانها واقف است، منتظر واقعی باید سعی کند همواره در مسیر کسب تقوی قدم بردارد .
حجت الاسلام عرب پور در ادامه با تأکید بر ضرورت فراهم آوردن زمینه های اجتماعی ظهور گفت: هر فرد منتظر باید زمینه های ظهور امام زمان را با امر به معروف و نهی از منکر فراهم کند و دیگران را به برقراری حکومت عدل امام زمان وعده دهد ، تا به آنجا که در پی تبلیغ وی انسانها تشنه حکومت عدل الهی شوند .
آراستگی به فضائل اخلاقی و ارتقاء معرفت از شرایط منتظران است
حجت الاسلام محمد حسین بلک رئیس سازمان تبلیغات اسلامی استان خوزستان گفت: در زمان انتظار، باید تمام فکر منتظران متوجه امام غایب باشد و ضمن دعا برای تعجیل در ظهور وی بمنظور برقراری عدل و داد در جهان هستی ، خواستار سلامتی ایشان باشند .
در ارتباط با شرایط فرد منتظر روایاتی داریم که وظایفی را برای آنان مشخص می کند . بر اساس این روایات هر کس که منتظر ظهور است باید درون خود را به فضائل اخلاقی چون احترام به حقوق دیگران ، دوری از حرام ، صداقت و امانتداری صفا دهد و منور کند . این جنگها جنبه ایدئولوژیک دارد و تهدیدی برای اعتقادات ما محسوب می شود ، لازم است در این زمینه آگاهیها و اطلاعات لازم ارائه شده ، درک و شناخت عمومی افزایش یاد تا افراد جامعه در مواجه با این وقایع ، از هر انحراف و تردیدی دور بمانند .
کمال عقلانی بشر از مقدمات ضروری برای ظهور امام زمان است
درخشنده ترین موضوعی که در زندگی بشر امروز وجود دارد ، بحث انتظار است ، این مبحث بعنوان بهترین عبادت در زمان غیبت مورد توجه قرار دارد .
بی تردید وظیفه یک منتظر واقعی این است که با توجه به شأن و مقام شخصی که انتظار وی را می کشد ، به لحاظ روحی و روانی خود را آماده کرده و مقدمات لازم برای حضور و ورود وی را مهیا کند .
کمال عقلانی بشر و آمادگی مردم از مقدمات ضروری برای ظهور امام زمان است که می بایست از سوی منتظران واقعی مورد توجه و دقت نظر قرار گیرد .

به 2 نفری که همراهم بودند گفتم که حالم بهتره..شاید تو اون لحظه تنهایی برای من بهتریین هدیه ی دنیا بود
تپه ی فتح المبین رو بالا رفتیم و به جایی رسیدیم که زمینش پر از لاله بود....از جاهای دیگه ی تپه کم عمق تر بود ولی عمقی که تو دل آدم میزد خیلی زیاد بود
...می گفتن اینجا قتلگاه شهداست...قتلگاه....وجالبتر اینکه همه ی اون لاله ها جای شهادت هر شهید روییده بودند.... برای هر شهید یه لاله
.....تقریبا به بالاترین نقطه ی تپه رسیده بودیم که یه گنبد نظر همه رو به خودش جلب کرد....یه جایی مثل مسجد..حسینیه....زیارگاه..اما نه.یه چیزی بالاتر از همه ی اینها......یه جایی که می شد وجود خدا رو توش حس کرد..میشد..خدا رو با تمام دل لمس کرد
....بچه ها رو یکی یکی کنار میزدم تا خودم رو به آرامش برسونم
....صدای ناله ها نرسیده به آرامگاه به گوش می رسید ...نفر آخر را هم کنار زدم
....یک..دو..سه...چهار...پنج
....چقدر مرتب دفن شده بودند... اولین جایی که خالی شد نشستم.....و به اونچه که جلوم چشم دوختم
....بسم رب اشهدا والصدیقین
شهید گمنام
..تاریخ تولد:1347
تاریخ شهادت:1364
تاریخ دفن:1374
نام عملیات:بدر
لرزش دلم به دستهام رسیده بود...دوست داشتم همین یک تکه سنگ را بغل کنم و به حال خودم گریه کنم...اما افسوس که دستهای من در مقابل عظمت اون یک تکه سنگ بود خیلی کوچک بود
....سرم رو روی سنگ گذاشتم...سردی سنگ آرومم میکرد و من احساس می کردم کسی که اون زیره داره منو میبینه
.....jpg)
حس می کردم صدای تمام افرادی که با من بودن تا عرش اعلی رسیده ...دیگه طاقت اینکه با اونهمه گناهم تو یه جایی مقدس بمونم رو نداشتم...سرم رو بلند کردم و یک بار دیگه همه ی مشخصات رو بر انداز کردم و بلند شدم هوا داشت تاریک می شد :وقتی برای بار اول وارد آرامگاه شدم هنوز خورشید تو آسمون بود ولی حالا دیگه خورشیدی در کار نبود....سعی کردم یه سنگ خنک دیگه پیدا کنم اما همه مشغول بودند..چشمم روی لفظ شهید گمنام خشکید دریایی اشک بین حروف اون جمع شده بود
نوازش سنگها آرامشم رو دو برابر می کرد...دیگه پاهام قفل هم نمی شدند دیگه تلو تلو نمی خوردم
....یه خاکریز هنوز برای من خالی مونده بود درست روبروی همون سنگ آرامش بخش...نشستم و قرآنم رو توی دستهام گرفتم اما هنوز چشمام به همون مزار مقدس بود..دوباره راه افتادم جای من هنوز خالی بود...قسمت خدا....من دوباره دعوت شده بودم....برگشتم و دوباره سنگ بود و من
.....با صدای اذان مجبور شدم...مجبور شدم به طرف حسینیه نو ساز راه بیفتادم اما یه چیز رو کنار همون سنگ جا گذاشته بودم...دل من هنوز اونجا بود
(توضیح:مطالب بالا مربوط به تصویر قسمت اول سفرنامه می باشد.....گنبد زرد با حصارهایی سرخ رنگ...زمینی مقدس)
بسم رب اشهدا والصدیقین:
تاریک روشن صبح بود...صدای دعای عهد فضای پادگان رو گلگون کرده بود..منم که خسته از بی خوابی دیشب بودم با صدای ضجه ها و ناله های بچه ها خواستم بیدار شم...بی سرو صدا از خوابگاه زدم بیرون بی خبر از اینکه همه به هوای خواب بودن بچه ها یکی یکی زده بودن بیرون
......دزفول سر سبز بود و مردم با صفایی داشت که الحق میزبانهای بسیار مهمان نوازی بودند
.....خیلی از بچه ها مسیر رفت تا برگشت اساسی متحول می شدند....دیگه خبری از واکمنها و کاستهای گوناگون بچه ها نبود...اونچه که هممون با خودمون داشتیم فقط اشک بود و اشک بود و اشک
.......شاید فتح المبین از جاهایی باشه که اسمش کمتر از شلمچه و دوکوهه شنیده شده باشه اما ...........اما حقیقتا هیچ فرقی با بهشتی که زیر درختاش آبهای روان جاریند نداشت
......اونجا درخت نداشت اما تا دلت میخواست سنگر داشت..تا دلت می خواست تانک داشت تا دلت می خواست موقعییت شهید داشت و تا دلت می خواست خاک داشت
....خاک...خاک...خاک...خاکی که از آب روانتر بود و از آسمون پاکتر...و فکر اینکه داری جای پای چه کسانی قدم میزنی...دل آدم رو می لرزوند
....فکر اینکه تو کی هستی و صاحبان این خونه ی خاکی کیا بودن خجالت زدت می کرد
....
%20copy.jpg)
صدای توپ و تانک و صدای الله اکبر رزمنده ها فضا رو پر کرده بود......دیگه سال1384 نبو د اونجایی که من بودم 20 سال پیش رو بهم نشون میداد
......سرگیجه و سر درد عجیبی وجودم رو گرفته بود....چنذ قدم یکی پاهام به هم قفل می شدند و توان رفتن رو ازم میگرفتند و من احساس می کردم که دیگه آدم چند روز پیش که برای اومدن به اینجا دست و پا می زد نبودم ....دیگه بغیر از الهی العفو چیزی رو زمزمه نمی کردم
....یک لحظه مثل اینکه یکی بهم تلنگر زدم....یه نگاه به کفشهام و یه نگاه به خاک کردم
با خودم فکر کردم که کفشهام خاک رو کثیف....خم شدم و با شک و تردید کفشهام رو از پام بیرون کشیدم.... و پام رو روی خاک گذاشتم...چه خاکی...چقدر تازه بود...چقدر نرم بود...چقدر
...........به پشت سرم که نگاه کردم چیزی رو که می دیدم باورم نمی شد....تمام افراد گروه یکی یکی کفشهاشون رو در آورده بودن و من چقدر احساس غرور می کردم
.....روی اولین خاکریزی که دیدم نشستم....چفیه رو از رو صورتم پایین کشیدم و زانوهام رو بغل گرفتم و تسبیح رو آروم آروم بین انگشتام حرکت دادم.....چشمام رو که باز کردم 2 نقر بازوهام رو گرفته بودن ومن رو روی خاک کشون کشون حرکت میدادند...از خاکریز دور شده بودیم و من هنوزم دلم می خواست که برگردم روی خاکریز و با فریاد خدا رو صدا کنم
.....همه با گفتن التماس دعا به خیال خودشون آرومم می کردن...ولی حتی التماس دعا هم من رو آروم نمیکرد من چیزی بالاتر از ملتمس بودن دعا می خواستم...یه چیزی مثل ضجه های سر نماز صبح بچه ها..مثل دعای توسل مثل آل یاسین ...تا اینکه
عشق یعنی.....

عشق یعنی صبر در هنگام خشم
عشق یعنی جای سیلی روی چشم
عشق یعنی قلب چون آیینه ای
جای میخ در به روی سینه ای
عشق یعنی انتظار منتظر
سینه ای مجروح از مسمار در
عشق یعنی گریه های حیدری
دختری ذنبال نعش مادری
عشق یعنی طاعت جان آفرین
رد خون سینه بر روی زمین
عشق باعث شد که دل سامان گرفت
پشت درب خانه زهرا جان گرفت...
از دوستان عزیز که لایق دونستن. تشریف آوردن به وبلاگ و نظر دادن ممنونم....امیدوارم که اجرشون با اجر دهندشون باشه......ان شاالله........جا داره که از زحمتها و راهنماییهای برادرم که خیلی بهم کمک کردن تشکر بکنم....و دعوت میکنم که به وبلاگ ایشون هم سر بزنین..چون ضرر نمی کنین...
" اللهم عجل لولیک الفرج "
ا التماس دعا....یا علی
www.sokote-bi-payan.blogfa.com


چه اسارت بی افتخاری ست
در بند حرف اين و ان بودن!
در کنار خانه ی من شهری ست
که در ان
بی افتخارترين اسيران جهان
زندگی می کنند
و با ان
همچندان که زندانی
زندانبان....
زندگي نامه شهيد حاج محمد ابراهيم همت


پس از پايان دوران سربازي و بازگشت به زادگاهش شغل معلمي را برگزيد و در روستاها مشغول تدريس شد و به تعليم فرزندان اين مرز و بوم همت گماشت. ابراهيم در اين دوران نيز با تعدادي از روحانيون متعهد و انقلابي ارتباط پيدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصيت حضرت امام (ره) بيشتر آشنا شد. به دنبال اين آشنايي و شناخت، سعي مي کرد تا در محيط مدرسه و کلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامي و انديشه هاي انقلابي حضرت امام(ره) و يارانش آشنا کند.

او در تشويق و ترغيب دانش آموزان به مطالعه و کسب بينش و آگاهي سعي و افري داشت و همين امور سبب شد که چندين نوبت از طرف ساواک به او اخطار شود. ليکن روح بزرگ و بي باک او به همه آن اخطارها بي اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندک تزلزلي پي مي گرفت و از تربيت شاگردان خود لحظه اي غفلت نمي ورزيد. با گسترش تدريجي انقلاب اسلامي، ابراهيم پرچمداري جوانان مبارز شهرضا را برعهده گرفت. پس از انتقال وي به شهرضا براي تدريس در مدارس شهر، ارتباطش با حوزه علميه قم برقرار شد و به طور مستمر براي گرفتن رهنمود، ملاقات با روحانيون و دريافت اعلاميه و نوار به قم رفت و آمد مي کرد.

سخنراني هاي پر شور و آتشين او عليه رژيم که بدون مصلحت انديشي انجام مي شد، مأمورين رژيم را به تعقيب وي واداشته بود، به گونه اي که او شهر به شهر مي گشت تا از دستگيري در امان باشد. نخست به شهر فيروز آباد رفت و مدتي در آنجا دست به تبليغ و ارشاد مردم زد. پس از چندي به ياسوج رفت. موقعي که در صدد دستگيري وي برآمدند به دوگنبدان عزيمت کرد و سپس به اهواز رفت و در آنجا سکني گزيد. در اين دوران اقشار مختلف در اعتراض به رژيم ستمشاهي و اعمال وحشيانه اش عکس العمل نشان مي دادند و ابراهيم احساس کرد که براي سازماندهي تظاهرات بايد به شهرضا برگردد.
بعد از بازگشت به شهر خود در کشاندن مردم به خيابان ها و انجام تظاهرات عليه رژيم، فعاليت و کوشش خود را افزايش داد تا اينکه در يکي از راهپيمايي هاي پرشور مردمي، قطعنامه مهمي که يکي از بندهاي آن انحلال ساواک بود، توسط شهيد همت قرائت شد. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ايشان توسط فرماندار نظامي اصفهان، سرلشکر معدوم «ناجي»، صادر گرديد.
ماموران رژيم در هر فرصتي در پي آن بودند که اين فرزند شجاع و رشيد اسلام را از پاي درآورند، ولي او با تغيير لباس وقيافه، مبارزات ضد دولتي خود را دنبال مي کرد تا اين که انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام خميني (ره)، به پيروزي رسيد.
فعاليت هاي پس از پيروزي انقلاب :
شهيد هميت پس از پيروزي انقلاب در جهت ايجاد نظم و دفاع از شهر و راه اندازي کميته انقلاب اسلامي شهرضا نقش اساسي داشت. او از جمله کساني بود که سپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانش تشکيل داد.
آنها با تدبير و درايت و نفوذ خانوادگي که در شهر داشتند مکاني را بعنوان مقر سپاه در اختيار گرفته و مقادير قابل توجهي سلاح از شهرباني شهر به آنجا منتقل کردند و از طريق مردم، ساير مايحتاج و نيازمنديها را رفع کردند.
به تدريج عناصر حزب اللهي به عضويت سپاه در آمدند و هنگامي که مجموعه سپاه سازمان پيدا کرد، او مسئوليت روابط عمومي سپاه را به عهده داشت.
به همت شهيد بزرگوار و فعاليت هاي شبانه روزي برادران پاسدار در سال 58، ياغيان و اشرار اطراف شهرضا که به آزار و اذيت مردم مي پرداختند، دستگير و به دادگاه انقلاب اسلامي، تحويل داده شدند و شهر از لوث وجود افراد شرور و قاچاقچي پاکسازي گرديد.
از کارهاي اساسي ايشان در اين مقطع، سامان بخشيدن به فعاليتهاي فرهنگي، تبليغي منطقه بود که درآگاه ساختن جوانان وايجاد شور انقلابي تاثير بسزايي داشت.
اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دليل تجربيات گرانبهاي او در زمينه امور فرهنگي به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و کنارک (در استان سيستان و بلوچستان) عزيمت کرد و به فعاليت هاي گسترده فرهنگي پرداخت.
نقش شهيد در کردستان و مقابله با ضد انقلاب:

شهيد همت در خرداد سال 1359 به منطقه کردستان که بخش هايي از آن در چنگال گروهکهاي مزدور گرفتار شده بود، اعزام گرديد. ايشان با توکل به خدا و عزمي راسخ مبازره بي امان و همه جانبه اي را عليه عوامل استکبار جهاني و گروهکهاي خود فروخته در کردستان شروع کرد و هر روز عرصه را بر آنها تنگتر مي نمود. از طرفي در جهت جذب مردم محروم کُرد و رفع مشکلات آنان به سهم خود تلاش داشت و براي مقابله با فقر فرهنگي منطقه اهتمام چشمگيري از خود نشان مي داد تا جايي که هنگام ترک آنجا، مردم منطقه گريه مي کردند و حتي تحصن نموده و نمي خواستند از اين بزرگوار جدا شوند.
رشادت هاي او در برخورد با گروهک هاي ياغي قابل تحسين و ستايش است. براساس آماري که از يادداشت هاي آن شهيد به دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا ديماه 60 (بافرماندهي مدبرانه او) عمليات موفق در خصوص پاکسازي روستاها از وجود اشرار، آزاد سازي ارتفاعات و درگيري با نيروهاي ارتش بعث داشته است.
پس از شروع جنگ تحميلي از سوي رژيم متجاوز عراق، شهيد هميت به صحنه کارزار وارد شد و در طي ساليان حضور در جبهه هاي نبرد، خدمات شايان توجهي برجاي گذاشت و افتخارها آفريد.
او و سردار رشيد اسلام، حاج احمد متوسليان، به دستور فرماندهي محترم کل سپاه ماموريت يافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تيپ محمد رسول الله (ص) را تشکيل دهند.
در عمليات سراسري فتح المبين، مسئوليت قسمتي از کل عمليات به عهده اين سردار دلاور بود. موفقيت عمليات در منطقه کوهستاني «شاوريه» مرهون ايثار و تلاش اين سردار بزرگ و همرزمان اوست.
شهيد همت در عمليات پيروزمند بيت المقدس در سمت معاونت تيپ محمد رسول الله (ص) فعاليت و تلاش تحصين برانگيزي را در شکستن محاصره جاده شلمچه – خرمشهر انجام داد و به حق مي توان گفت که او و يگان تحت امرش سهم بسزايي در فتح خرمشهر داشته اند و با اينکه منطقه عملياتي دشت بود، شهيد حاج همت با استفاده از بهترين تدبير نظامي به نحو مطلوبي فرماندهي کرد.
در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور ياري رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان که مورد هجوم ناجوانمردانه رژيم صهيونيستي قرار گرفته بود راهي آن ديار شد و پس از دو ماه حضور در اين خطه به ميهن اسلامي بازگشت و در محور جنگ و جهاد قرار گرفت.
با شروع عمليات رمضان در تاريخ 23/4/1361 در منطقه «شرق بصره» فرماندهي تيپ 27 حضرت رسول اکرم (ص) را بر عهده گرفت و بعدها با ارتقاي اين يگان به لشکر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهي انجام وظيفه نمود. پس از آن در عمليات مسلم بن عقيل و محرم – که او فرمانده قرارگاه ظفر بود – سلحشورانه با دشمن زبون جنگيد. در عمليات والفجر مقدماتي بود که شهيد حاج همت، مسئوليت سپاه يازدهم قدر را که شامل لشکر 27 حضرت محمد رسول الله (ص)، لشکر 31 عاشورا، لشکر 5 نصر و تيپ 10 سيد الشهدا(ع) بود، بر عهده گرفت.

سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشکر 27 تحت فرماندهي ايشان در عمليات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات کاني مانگاه در آن مقاطع از خاطره ها محو نمي شود.
صلابت، اقتدار و استقامت فراموش نشدني اين شهيد و الامقام و رزمندگان لشکر محمد رسول الله (ص) در جريان عمليات خيبر در منطقه طلائيه و تصرف جزاير مجنون و حفظ آن با وجود پاتک هاي شديد دشمن، از افتخارات تاريخ جنگ محسوب مي گردد.
مقاومت و پايداري آنان در اين جزاير به قدري تحسين بر انگيز بود که حتي فرمانده سپاه سوم عراق در يکي از اظهاراتش گفته بود:
«... ما آنقدر آتش بر جزاير مجنون فرو ريختيم و آنچنان آنجا را بمباران شديد نموديم که از جزاير مجنون جز تلي از خاکستر چيز ديگري باقي نيست!»
اما شهيد همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بي خوابي هاي مکرر همچنان به اداي تکليف و اجراي فرمان حضرت امام خميني (ره) مبني بر حفظ جزاير مي انديشيد و خطاب به برادران بسيجي مي گفت:
«برادران، امروز مساله ما، مساله اسلام و حفظ و حراست از حريم قرآن است. بدون ترديد يا همه بايد پرچم سرخ عاشورايي حسين (ع) را به دوش کشيم و قداست مکتبمان، مملکت و ناموسمان را پاسداري و حراست کنيم و با گوشت و خون به حفظ جزيره، همت نماييم، يا اينکه پرچم ذلت و تسليم را در مقابل دشمنان خدا بالا ببريم و اين ننگ و بدبختي را به دامن مطهر اعتقادمان روا داريم ،که اطمينان دارم شما طالبان حريت و شرف هستيد، نه ننگ و بدنامي.»

او عارفي وارسته، ايثارگري سلحشور و اسوه اي براي ديگران بودکه جز خدا به چيز ديگري نمي انديشيد و به عشق رسيدن به هدف متعالي و کسب رضاي خدا و حضرت احديت، شب و روز تلاش مي کرد و سخت ترين و مشکل ترين مسئوليت هاي نظامي را با کمال خوشرويي و اشتياق و آرامش خاطر مي پذيرفت.
سردار سرلشکر رحيم صفوي فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامي درباره وي چنين مي گويد:
«او انساني بود که براي خدا کار مي کرد و اخلاص در عمل از ويژگي هاي بارز او بود، ايشان يکي از افراد درجه اولي بود که هميشه ماموريت هاي سنگين بر عهده اش قرار داشت. حاج همت مثل مالک اشتر بود که با خضوع و خشوعي که در مقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسيجي داشت، در مقابله با دشمن همچون شيري غرّان از مصاديق «اشداء علي الکفار، رحماء بينهم» بود. همت کسي بودکه براي اين انقلاب همه چيز خودش را فدا کرد و از زندگيش گذشت. او واقعاً به امر ولايت اعتقاد کامل داشت و حاضر بود در اين راه جان بدهد، که عاقبت هم چنين کرد. هميشه سفارش مي کرد که دستورات را بايد موبه مو اجرا کرد. وقتي دستوري هر چند خلاف نظرش به وي ابلاغ مي شد، از آن دفاع مي کرد. ابراهيم از زمان طفوليت، روحي لطيف ،عبادي و نيايشگر داشت.»
پدر بزرگوارش مي گويد:
«محمد ابراهيم از سن 10 سالگي تا لحظه شهادت در تمام فراز و نشيب هاي سياسي و نظامي، هرگز نمازش ترک نشد. روزي از يک سفر طولاني و خسته کننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسيد. ابراهيم آن شب را به همه خستگي هايش تا پگاه، به نماز و نيايش ايستاد ووقتي مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجيبي داشتم. اي کاش به سراغم نمي آمدي و آن حالت زيباي روحاني را از من نمي گرفتي.»
اين انسان پارسا تا آخرين لحظات حيات خود، دست از دعا و نيايش بر نداشت. نماز اول وقت را بر همه چيز مقدم مي شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستي همه چيز را فداي انقلاب کرده بود. آن چيزي که براي او مطرح نبود خواب و خوراک و استراحت بود. هر زمان که براي ديدار خانواده اش به شهرضا مي رفت، در آنجا لحظه اي از گره گشايي مشکلات و گرفتاري هاي مردم باز نمي ايستاد و دائماً در انديشه انجام خدمتي به خلق الله بود.
شهيد همت آنچنان با جبهه و جنگ عجين شده بود که در طول حيات نظامي خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند کوچکتر خود را تنها يکبار در آغوش گرفته بود.

او بسان شمع مي سوخت و چونان چشمه ساران در حال جوشش بود و يک آن از تحرک باز نمي ايستاد. روحيه ايثار و استقامت او شگفت انگيز بود. حتي جيره و سهميه لباس خود را به ديگران مي بخشيد و با همان کم، قانع بود و در پاسخ کساني که مي پرسيدند چرا لباس خود را که به آن نيازمند بودي، بخشيدي؟ مي گفت: «من پنج سال است که يک اورکت دارم و هنوز قابل استفاده است!»
او فرماندهي مدير و مدبر بود. قدرت عجيبي در مديريت داشت. آن هم يک مديريت سالم در اداره کارها و نيروها. با وجود آنکه به مسائل عاطفي و نيز اصول مديريت احترام مي گذاشت و عمل مي کرد، در عين حال هنگام فرماندهي قاطع بود. او نيروهاي تحت امر خود را خوب توجيه مي کرد و نظارت و پيگيري خوبي نيزداشت . کسي را که در انجام دستورات کوتاهي مي نمود بازخواست مي کرد و کسي را که خوب عمل مي کرد تشويق مي نمود.
بينش سياسي بُعد ديگري از شخصيت والاي او به شمار مي رفت. به مسائل لبنان و فلسطين و ساير کشورهاي اسلامي بسيار مي انديشيد و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود که گويي ساليان درازي در آن سامان با دشمنان خدا و رسول(ص) در ستيز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سياسي روز شناخت وسيعي داشت.
از ويژگي هاي اخلاقي شهيد همت برخورد دوستانه او با بسيجيان جان برکف بود. به بسيجيان عشق مي ورزيد و همواره در سخنانش از اين مجاهدان مخلص تمجيد و قدرشناسي مي کرد. «من خاک پاي بسيجيان هم نمي شوم.اي کاش من يک بسيجي بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمي شدم.»
وقتي در سنگر هاي نبرد، غذاي گرم براي شهيد همت مي آوردند سوال مي کرد: آيا نيروهاي خط مقدم و ديگر اعضاي همرزممان در سنگرها همين غذا را مي خورند يا خير؟ و تا مطمئن نمي شد دست به غذا نمي زد.
شهيد همت همواره براي رعايت حقوق بسيجيان به مسئولان امر تاکيد و توصيه داشت. او که از روحيه ايثار و استقامت کم نظيري برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي اش در واقع معلمي نمونه و سرمشقي خوب براي پاسداران و بسيجيان بود و خود به آنچه مي گفت، عمل مي کرد. عشق و علاقه نيروها به او نيز از همين راز سرچشمه مي گرفت. براي شهيد همت مطرح نبود که چکاره است، فرمانده است يا نه. همت يک رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمي وارسته.

شهيد همت در جريان عمليات خيبر به برادران گفته بود: «بايد مقاومت کرده و مانع از بازپسگيري مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. يا همه اينجا شهيد مي شويم و يا جزيره مجنون را نگه مي داريم.»

رزمندگان لشکر نيز با تمام توان در برابر دشمن مردانه ايستادگي کردند. حاجي جلو رفته بود تا وضع جبهه توحيد را از نزديک بررسي کند، که گلوله توپ در نزديکي اش اصابت مي کند و اين سردار دلاور به همراه معاونش، شهيد اکبر زجاجي، دعوت حق را لبيک گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عمليات خيبر به لقاء خداوند شتافتند

ــــ مرحوم محمد رضا آقاسی:
دلم تنــگ شهيـدان اسـت امشب ***** كه همرنگ شهيدان است امشب
بــه اميـدي كـه از آن گِـل كــام گيرد ***** بگـريـــد تــا دلـش آرام گيـرد
یادش گرامی باد

زندگي نامه شهيد حاج محمد ابراهيم همت

در سال 1352 مقطع دبيرستان را با موفقيت پشت سر گذاشت و پس از اخذ ديپلم با نمرات عالي در دانشسراي اصفهان به ادامه تحصيل پرداخت. پس از دريافت مدرک تحصيلي به سربازي رفت- به گفته خودش تلخترين دوران عمرش همان دو سال سربازي بود – در لشکر توپخانه اصفهان مسئوليت آشپزخانه را به عهده او گذاشته بودند.
ماه مبارک رمضان فرا رسيد، ابراهيم در ميان برخي از سربازان همفکر خود به ديگر سربازان پيام فرستاد که آنها هم اگر سعي کنند تمام روزهاي رمضان را روزه بگيرند، مي توانند به هنگام سحري به آشپزخانه بيايند. «ناجي» معدوم فرمانده لشکر، وقتي که از اين توصيه ابراهيم و روزه گرفتن عده اي از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگي بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل کنند. پس از اين جريان ابراهيم گفته بود: «اگر آن روز با چند تير مغزم را متلاشي مي کردند برايم گواراتر از اين بود که با چشمان خود ببينم که چگونه اين از خدا بيخبران فرمان مي دهند تا حرمت مقدسترين فريضه دينمان را بشکنيم و تکليف الهي را زير پا بگذاريم.»
اما اين دوسال براي شخصي چون ابراهيم چندان خالي از لطف هم نبود؛ زيرا در همين مدت توانست با برخي از جوانان روشنفکر و انقلابي مخالف رژيم ستمشاهي آشنا شود و به تعدادي از کتب ممنوعه (از نظر ساواک) دست يابد. مطالعه آن کتاب ها که مخفيانه و توسط برخي از دوستان، برايش فراهم مي شد تاثير عميق و سازنده اي در روح و جان محمد ابراهيم گذاشت و به روشنايي انديشه و انتخاب راهش کمک شاياني کرد. مطالعه همان کتاب ها و برخورد و آشنايي با بعضي از دوستان، باعث شد که ابراهيم فعاليت هاي خود را عليه رژيم ستمشاهي آغاز کند وبه روشنگري مردم و افشاي چهره طاغوت بپردازد.
ادامه دارد.....


زندگي نامه شهيد حاج محمد ابراهيم همت
به روز 12 فروردين سال 1334 هـ.ش در شهرضا در خانواده مستضعف و متدين بدنيا آمد. او در رحم مادر بود که پدر و مادرش عازم کربلاي معلي و زيارت قبر سالار شهيدان و ديگر شهداي آن ديار شدند و مادر با تنفس شميم روحبخش کربلا، عطر عاشورايي را به اين امانت الهي دميد.
محمد ابراهيم در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصيلش از هوش استعداد فوق العاده اي برخوردار بود و با موفقيت تمام دوران دبستان و دبيرستان را پشت سر گذاشت.
هنگام فراغت از تحصيل به ويژه در تعطيلات تابستاني با کار و تلاش فراوان مخارج شخصي خود را براي تحصيل بدست مي آورد و از اين راه به خانواده زحمتکش خود کمک قابل توجهي مي کرد. او با شور و نشاط و مهر و محبت و صميميتي که داشت به محيط گرم خانواده صفا و صميميت ديگري مي بخشيد.
پدرش از دوران کودکي او چنين مي گويد: «هنگامي که خسته از کار روزانه به خانه برمي گشتم، مي ديدم فرزندم تمامي خستگي ها و مرارت ها را از وجودم پاک مي کرد و اگر شبي او را نمي ديديم برايم بسيار تلخ و ناگوار بود.»
اشتياق محمد ابراهيم به قرآن و فراگيري آن باعث مي شد از مادرش با اصرار بخواهد که به او قرآن ياد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند. اين علاقه تا حدي بود که از آغاز رفتن به دبيرستان توانست قرائت کتاب آسماني قرآن را کاملا فرا گيرد و برخي از سوره هاي کوچک را نيز حفظ کند.
ادامه دارد......





دلایل عقلی و نقلی طول عمر حضرت مهدی(عج)

دلایل عقلی:
منظور از دلایل عقلی، علومی است که انسان با عقل خویش به آن دست یافته و حاصل یافته ها و دانسته های او از قبیل علم پزشکی، زیست شناسی، فیزیک و ... است. عوامل بسیاری برای طول عمر ذکر شده است که در این میان می توان ازعامل ارث، محیط، تغذیه و نوع شغل و میزان فعالیت بدنی نام برد. به عنوان مثال افرادی که در کوهستان و از تغذیه و فعالیت بدنی مطلوبی برخوردارند عمر طولانی تری نسبت به افرادی که در شهرهای شلوغ وآلوده زندگی می کنند و حرکت کمتری دارند، خواهند داشت.
در گذشته گروهی از دانشمندان معتقد بودند که یکی سیستم عمر طبیعی در موجودات زنده وجود دارد . برای مثال پاولف 100 سال، مچینوف150 تا160سال و کولافلاند پزشک آلمانی 200 سال ، فلوگر فیزیولوژیست 600و بیکن فیلسوف دانشمند انگلیسی 1000سال را برای عمر طبیعی انسان معین کرده اند. اما امروزه این نظریه که انسان دارای یک عمر طبیعی است با مطالعات دانشمندان مردود اعلام شده است
جمعی از دانشمندان علوم جدید از قبیل دکتر الکسیس کارل، جاک لوب، دکترورن لویس و همسرش و نیز افرادی دیگر در انجمن علمی راکفلر نیویورک دست به یک سلسه آزمایشاتی بر روی اجزای مختلف گیاهان و جانوران و انسانها زدند. میان این آزمایشها، آزمایشهایی بود که بر روی قسمت هایی از اعصاب انسان و عضلات و قلب و پوست و کلیه های او انجام گرفت و در نتیجه ثابت شد که این اجزائ تا وقتی که از تغدیه کافی و کامل و بهداشت مناسب برخوردار باشند و عارضه ای از خارج به آنها نرسد، زنده باقی می مانند و سلول هایشان پیوسته در حال رشد و نمو هستند
از دلایل عقلی دیگری که از طریق آن می توان طولانی بودن عمر انسان را اثبات کرد نظریه نسبیت انیشتن است. آنچه در سالخوردگی انسان موثر است مسئله گذر زمان از انسان است پس اگر تمهیدی اندیشید که زمان و در واقع نور از انسان عبور نکند، گذشت زمان صورت نخواهد گرفت و یا کندتر انجام خواهد پذیرفت لذا انسان نیز سالخورده نخواهد شد. به طوری که گفته شده اگر یک از دو کودک توامان را در یک لحظه و ساعت مشخص یکی از آنها ثابت و دیگری با سرعت نور به قصد درنوردیدن کره زمین به حرکت در آید، هنگامی که به محل مبدا خود باز می گردد شخص اول که در جای خود ثابت ایستاده پیر مردی سالخورده شده اما شخص دوم هنوز کودکی خردسال است.
دلایل نقلی:
امام صادق نیز در حدیثی می فرماید: اگر مردم جهان تنها دو نفر باشد ، یکی از آنها امام است
پیامبر(ص) در روایتی امام مهدی(عج) را به نام وصفات مشخص نموده می فرماید: مهدی از فرزندان من است، نامش نام من، کنیه اش کنیه من، از نظر خصال و ویژگیهای اخلاقی شبیه ترین فرد به من است، برای او غیبتی طولانی و اضطرابی حیرت زاست، مردم درباره او دچار گمراهی می شوند، پس مانند ستاره درخشان ظاهرمی شود و زمین را از عدل و داد پر می کند. چنانکه از ستمگری و جاوز پر شده باشد.
دلایل تاریخی:
انسان همواره در محیط زندگی خود به یک سلسله از امور عادت می نماید به طوری که اگر واقعه ای بر خلاف آنچه که عادت کرده ببیند یا بشنود، بسیار بعید بلکه غیر ممکن می شمارد. امام اگر همین امر بعید و به پندار او غیر ممکن چندین بار به وقوع بپیوندد، قریب و ممکن می شود. دررابطه با طول عمر امام زمان (عج) نیز بعضی انسانها به مشکل به مشکل برخورد کرده اند، در صورتی که در تاریخ نمونه هایی از افرادی که عمر طولانی داشته اند، مشهود است.
درروایات اسلامی آمده است که پیامبران الهی چون ادریس و خضر از زمان خود تاکنون زنده است و باز روایت شده که حضرت عیسی (ع) در آسمان زنده است و در زمان ظهور حضرت مهدی(ع) می آید. با توجه به اینکه نقل تاریخ، یکی از مهمترین منابع علم و آگاهی در تمامی عصرها است، می بینیم در کتابهای تاریخ، انسانهای بسیاری را به نام معمرین( کسانی که عمر طولانی داشته اند) معرفی نموده اند.
مسعودی، عده ای از دراز عمران را در کتاب مروج الذهب نام برده و عمرهای طویل آنان را نگاشته است از جمله: آدم 930سال، شیث912سال، انوش 960 سال، قینان920سال، مهلائل700سال، لوط732سال، ادریس300سال، متوشالح960سال، لمک790سال، نوح 950 سال، ابراهیم 195سال، کیومرث 1000سال، جمشید600و یا900سال، عمربن عامر800سال، عاد1200 سال
اگرچه ممکن است که برخی از این اعداد و ارقام غیر معتبربوده و خالی از مبالغه نباشد، لکن این مسئله در کتب بسیاری از تاریخ نگاران آمده است. ضمن اینکه مسئله طول عمر نوح نبی(ع) یک مسئله قرآنی است.« ولقد ارسلنا نوحا الی قومه فلبث فیهم الف سنه الا خمسین عاما فاخذهم الطوفان و هم ظالمون» ما نوح را به سوی قومش فرستادیم و نهصد و پنجاه سال در بین آنان درنگ نمود. پس طوفان قومش را فرو گرفت درحالی که از ستمکاران بودند
ادامه دارد.......
قـــــــــــــا صـــــــــــــــدك
مقام معظّـــــم رهبري
(مد ظلله العالي)مبارزه ي ملّـــت ايــــــران يك مبارزه ي شعاري...يك مبارزه احساساتي...يك مبارزه موسمي و تاكتيكي نيست.....!
يك مبارزه ي قــــــــرآني است.يك مبارزه ي عميق و داراي ريشه ي مكتبي است
ساحـــت مــــقـــدّس
ساحت مقدس صحن تو تبلوريست عاشقانه..در چشم خسته عاشقان تو واپسين لحظات روز نيز خزيده است
و چه مانده در اين خانه ي تاريك و پر ريا جز توسّـــل و توكّــــــــل
توسل بر حضورت....
و توكل بر قنوتت....
كه تو خواهي آمذ ذر تپش ظلمت دلها......در آخرين جرعه ي خاموشي و هزار رنگي......واز پشت تصاوير زنده به گور شده.....
تو بي درنگ خواهي آمد....بيرنگ از گذشته ها و پررنگ از آينده ها.....
تو بي درنگ مي آيي.....
پايان انتظار نزديك است
بــــــِسم ربِّ المــــــهدي (عج)
دوستان عزيزسلام...
پيش از هر حرفي فرصت را غنيمت مي شمارم وعـــــيد سعيد امامت آقا امام زمان (عج)را خدمت تمامي شما عزيزان تبريك و تهنيت عرض مي كنم...
عزيزان به لطف خداوندوحضرت صاحب تصميم گرفتم كه بار ديگر اين وبلاگ را راه اندازي كنم...اميد است مورد قبول شما دوستان واقع شود
وبلاگي كه مشاهده مي فرماييد بر پايه ي سه موضوع اصلي پايه گذاري شده است
1.خدا
2.ظهور
3.شهيد
و بر اين اساس وبلاگ به سه بخش تقسيم بندي خواهد شد....اميد است كه مورد رضايت شما قرار گيرد...
ا نظرات.پيشنهادات و مطالب در خور نام آقا امام زمان(عج) و شهـــــدا را از ما دريغ نفرماييد....
التماس دعا..
اللــــــهمَّّ عــــجــِّل لـــوليـــــــِّـك الــــفــــَرَ جْ

سلامُّ علي آل ياسين مبارك باشد آقا جان....مبارك باشد...امامتتان...ولايتتان مباركتان باشد امروز از آن روزهاي اميدوار كننده ي خدا بود.شايد فكر مي كرديم... چون امروزجمعه است..چون آغاز امامتتان...مي آييد.. چقدر له له لحظه ها برايمان شيرين بود....چقدر گذر زمان برايمان كش دار شده بودند..... با خودمان زمزمه مي كرديم امــــروز مي آيي امـــّا نيامدي ....چند جمعه ديگر باقيست؟ .......خدا كند كه بيايي.....