تبليغاتX
گمگشته ي هزاره
شهداوامام زمان(عج)

 



 

                                                                          التــــــــــماس دعــــــــــــا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 19:28  توسط قاصدك  | 

 

بسم رب اشهدا و الصدیقین: 

 

 دست نوشته اي از شهيد احمدرضا احمدی  

 رتبه اول کنکور پزشکي سال 64

ــــ ساعتي قبل از شهادت

 

چه کسي مي داند جنگ چيست؟



چه کسي مي داند فروديک خمپاره قلب چند نفر را مي درد؟



چه کسي مي داند جنگ يعني سوختن، يعني آتش، يعني گريز به هر جا،

 

به هر جا که اينجا نباشد، يعني اضطراب که کودکم کجاست؟


جوانم چه مي کند؟ دخترم چه شد؟


به راستي ما کجاي اين سوال ها و جواب ها قرار گرفته ايم ؟



کدام دختر دانشجويي که حتي حوصله ندارد عکس هاي جنگ را ببيند و اخبار آن را بشنود.


از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟



آن مظاهر شرم و حيا را چه کسي ياد مي کند که بي شرمان دامنشان را آلوده

 

کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.


کدام پسر دانشجويي مي داند هويزه کجاست؟


چه کسي در هويزه جنگيده؟



کشته شده و در آنجا دفن گرديده؟



چه کسي است که معني اين جمله رادرک کند:


نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسي مي داند تانک چيست؟



چگونه سر 120دانشجوي مبارز و مظلوم زير شني هاي تانک له مي شود؟



آيا مي توانيد اين مسئله را حل کنيد؟



گلوله اي از لوله دوشکا با سرعت اوليه خود از فاصله هزار متري شليک مي شود

و در مبدا به حلقومي اصابت نموده و آن راسوراخ کرده وگذر مي کند،

حالا معلوم نماييد سرکجا افتاده است؟



کدام گريبان پاره مي شود؟



کدام کودک در انزوار و خلوت اشک مي ريزد؟



و کدام کدام .............؟



توانستيد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



اگر نمي توانيد، اين مسئله را با کمي دقت بيشتر حل کنيد:


هواپيمايي با يک و نيم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متري سطح زمين، ماشين

لندکروزي را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت مي نمايد،

مورد اصابت موشک قرار مي دهد،اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود.

معلوم کنيد کدام تن مي سوزد؟ کدام سر مي پرد؟



چگونه بايد اجساد را از درون اين آهن پاره له شده بيرون کشيد؟



چگونه بايد آنها را غسل داد؟



چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش کنيم؟



چگونه مي توانيم در شهرمان بمانيم و فقط درس بخوانيم.


چگونه مي توانيم درها را به روي خود ببنديم و چون موش در انبار کلمات کهنه

 کتاب لانه بگيريم؟



کدام مسئله را حل مي کني؟ براي کدام امتحان درس مي خواني؟



به چه اميد نفس مي كشي؟ كيف و كلاسورت را از چه پر مي كني؟



از خيال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر يا از آدامسي

 

 كه هر روز مادرت دركيفت مي گذارد؟


 

 

كدام اضطراب جانت را مي خورد؟  

 

دير رسيدن به اتوبوس، دير رسيدن سر كلاس، نمره گرفتن؟


دلت را به چيز بسته اي؟ به مدرك، به ماشين، به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟



صفايي ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشيدن، پرستو شدن


آي پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده اي در همسايگي

 

تو داغدار شده است؟جواني به خاك افتاده است؟


آي دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد  را

 

به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟


هيچ مي دانستي؟ حتما نه! ...


هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره مي خورد،



به دنبال آب گشته اي تا اندكي زبان خشكيده كودكي را تر كني

 

و آنگاه كه قطره اي نم يافتي؟

 

با اميدهاي فراوان به بالين آن كودك رفتي تا سيرابش كني؟



اما ديدي كه كودك ديگر آب نمي خورد!!


اما تو اگر قاسم نيستي، اگر علي اكبر نيستي،



اگر جعفر و عبدالله نيستي،



لااقل حرمله مباش!


كه خدا هديه حسين را پذيرفت و خون علي اكبر و علي اصغر را

 

به زمين پس نداد.


من نمي دانم كه فرداي قيامت اين خون با حرمله چه خواهد كرد....


پس بيايد حرمله مباشيم

 

                                              یادش گرامی وراهش پر رهرو باد

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 11:30  توسط قاصدك  | 

 

              

       ــــــ<< بسم رب الشهدا و الصدیقین >>ـــــــ

 

خاك پاي همه تون اگه امشب بتونم

خوده موني براتون يه خورده قصه بخونم

قصه امشب من صنعت شعري نداره

مثل من غريبه و تو غصه ها كم مياره

 زشرار دل مي سوزم ز تمامي وجود

بسم رب الشهدا يكي بود يكي نبود

 يكي بود يكي نبود زير گنبد كبود

روزاي جبهه و جنگ روزاي قشنگي بود

روزاي قشنگي بود روزاي سخت جدايي

كاشكي جنگ تموم نمي شد مي شديم كربلايي

توي جنگ و جبهه ها يه بچه كوچيك بودم

نبودم جبهه ولي من به اونا نزديك بودم

خاطرات اون روزا هيچوت زيادم نمي ره

مرغ دل به ياد تابوت شهيد پرمي گيره

مادري چشمش به در چرا عزيزم نيومد

بعد چند روز پسرش به روي دستا مي يومد

اما بعد جبهه ها ما از خوبا جدا شديم

لباس خاكي فراموش شدو بي وفا شديم

دست بيعت به شهيد و آرمانش نزديم

اون چيزي كه اونا خواستن ما هرگز نشديم

اونجا با ذكر حسين شبونه معبر مي زدند

همه جا جار مي زدند غلام ابن الحسنن

ذكر يا ابن العسكري از لبشون كم نمي شد

غير يا مهدي چيزي به دردا مرحم نمي شد

 اينجا كم كم خاطرات و از تو ذهنا مي برن

ديگه حرفي از شهيد تو مجلسا نمي زنن

اونجا ناله مي زدند چرا آقامون نمي ياد

حال جبهه خبر از حضور آقامون مي داد

 اينجا خون به قلب ناز مهدي زهرا شده

صوت موسيقي طنين انداز محفلها شده

اونجا كرخه و دوكوهه جنت جانبازا بود

جز رو مد رود دز مبهوت اشك چشما بود

 اينجا با زخم زبون جانبازو تحويل مي گيرن

همه عزت و تو ثروت و تحصيل مي بينن

 اونجا سر بند ابوالفضل به همه توان مي داد

بسيجي با لب تشنه لب دريا جون مي داد

اينجا غيرت ميدن و عشق تمدن مي خرن

با حجاب بي حجاب دم از تمدن مي زنن

اونجا رفتن روي مين تا دنيا رو رها كني

درد بي درمون دنيا دوستي رو دوا كني

اونجا زير برف و بارون توي سنگرهاي سرد

اينجا ويلا و تجمل رو دلا نشونده درد

يكي محزون يكي خندون شيوه اونا نبود

اين طريق نبوي يا سيره مولا نبود

در ازاي پاره دلي كه جبهه داده بود

خونه خشتي سزاي مادر شهيد نبود

اين وصيت نامه بت شكن خمين نبود

روي بوم خونه ها جز پرچم حسين نبود

 كوچه هاي شهر ما بي روضه و دعا نبود

جاي هر خون شهيد تو مجلسا گناه نبود

 رهبر غريب ما اون روزا دلگير نبود

صورت شبيه ماهش اينقدر پير نبود

 رد پاي شهدا تو زندگيا گم شده

شيوه عصر جهالت شيوه مردم شده

چطوري روز قيامت آقا رو صدا كنيم

تو چشاي مادرش زهرا (س) چطور نگاه كنيم

آقا جون دستم بگير رنگ جماعت نباشم

ديگه از جدت حسين دارم خجالت مي كشم

حالا كه اومده مردي كه رفيق شهداست

بچه جبهه و جنگ با صفا و با خداست

 اومدم آشتي كنم با تو به ولله آقاجون

روتو برنگردون از من جون زهرا آقاجون

بس كه بد سر زده از من ديگه دل خسته شدم

به سرم هرچي بياد حقمه ولله آقاجون

 آقا من تو رو قسم مي دم به يك مرد غريب

هموني كه كشته شد كنار دريا آقاجون

هموني كه يه روزي خيمه ها شو آتيش زدند

دخترش آواره شد ميون صحرا آقاجون

 مددي كن كه شبيه شهدا پاك بشم

ذكر ياابن العسكري بگيرم و خاك بشم

 

  مداح: مجتبی رمضانی   

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 18:19  توسط قاصدك  | 

 

 

قدم زدن توی طلاییه با اون خاک زمختش برای من غرق در همه ی بدیها شیرین تر از قدم زدن توی بهترین باغ دنیا بود...شاید اونجا هم یک باغ بود اما یک باغ قهوه ای....یک باغ متفاوت با آدمهای متفاوتش.....
هیچ چیز نمی تونست جای زیارت عاشورای بچه ها رو توی حسینیه طلاییه بگیره...هیچ صدایی نمی تونست ضجه ی بچه ها رو محو کنه...خدا اونجا در دسترس تر بود...خدای خاکی جنوب فقط خدای ما بود....خدای آدمهایی بود که فقط به خاطر خدا ....فقط به خاطر قربانی های تکه تکه شده ی خدا اومده بودند..
مسیر برگشت انقدر خسته کننده بود که دیگه کم کم پلکها یکی یکی بسته می شدند.....شاید اگه صدای   (انا توجهنا وستشفنا)ی بچه ها بلند نمی شد منم به جمع اونها اضافه می شدم.......
همه چیز باهم ادغام شده بود....صدای گریه ها بلند شده بود .....گریه های پرشور بچه ها...حاجت خواستن هاشون و..و....و......همشون بی مانند بود...
و وقتی که یکی از اون پشت گفت تا برای سه تا مریض بدحال اتوبوسمون دعا کنیم شور صداها بیشتر شد و حرکت چشمها تندتر....برای پیدا کردن صاحب حاجت.....

خورشید کم کم داشت غروب می کرد و  صدای دعای توسل و زیارت عاشورا و خمپاره هنوز تو گوشم بود....شاید همون موقع بود که فهمیدم چرا اسم اونجا طلاییه است...اما تو ذهنم داشتم گزینه های دیگه رو می گذروندم. که به نظرم بهتر از طلاییه توجه آدمها رو به خودش جلب می کرد.مثل:
قهوه اییه یا مثلا خداییه....که یه هو صدایی فضای اتوبوس رو پر کرد.....
اعتراف می کنم که سوزناک تر از اون صدا رو نشنیده بودم.....
_انقدر در می زنم تا در به رویم باز کنی
_فرصت دیدار رویت را به من اعطا کنی....

  و اینبار چفیه ی من داشت صورتم رو نوازش می کرد تا آب زه چشمانم رو پنهان کنه..


                                                                                   التماس دعا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم خرداد 1385ساعت 17:45  توسط قاصدك  | 

 

 

 

 

 پرواز ملکوتی بزرگ روح زمینی.....روح الله آسمانی....رهبر انسانیت و عدالت تسلست و تعزیت باد.

برگرفته از دیوان اشعار امام خمینی (ره):


 

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 13:38  توسط قاصدك  | 

 

             


       چادر خاکی یادگاری پر از خاک بود اما به جز خاک چیز دیگه ای هم همراه داشت که به اندازه ی یک دنیا عزیز بود و ارزش داشت.....چیزی که ما می دیدیم یک چادر کهنه ی سربازی رنگ بود ....اما کسی که یه روزی اونجا بوده ...رنگ خدا بود...رنگ عشق بود....
_ بچه ها همون طور که می دونید شهید مهدی با کری و برادرشون از فرمانهان و جان بر کفان..........
ولی من چیزی نمی شنیدیم نمیدونم....شاید بودن اونجت نه تنها من که هممون رو عذاب می داد.....مدام فکر می کردم کخ چرا من؟؟؟ این همه آدم...این  همه آدم پاک ...خدایی ...چرا من که بدیهام خوبیهای نکردهام رو ازم گرفتند باید اینجا باشم؟؟؟
تنها چیزی که می دونستم این بود که خدا خیلی دوستم داه....خدا داشت خجالتم می داد....
دوباره راه افتادیم...
__ استخاره کردم امشب تا بنوشم می دوباره....
                                                          آیه های کوثر آمد در جواب استخاره..

سرودهایی مثل این خستگی راه رو از تنمون به در می کرد.....جای بعدی طلا ییه...
شاید بشه گفت که هر کسی که جنوب رو دیده بتشه ....طلاییه رو با همون حسینیه ی مشهورش می شناسه....تا چشم کار می کرد خاک بود و خاک بود و خاک.........اصلاْ خاصیت جنوب به خاطر خاکهاشه...خاک جنوب آرامش بخش...
اتوبوسها کنار همدیگر صف کشیده بودند....
__ بسیج دانشجویی دانشگاه علوم پزشکی....
__ بسیج دانشجویی دانشگاه شریف......

شاید اگه اون موقع می فهمیدم که دانشجو ها ی دانشگاه شرافت چه طور شهدا رو با مشت و لگد از دانشگاهشون بیرون کردن......از بچه هاشون می پرسیدم تا ببینم چرا اودن؟؟؟شهید ها که خودشون رفته بودن پیششون اما مهمون نوازی بلد نبودن و حالا اوده بودن منت کشی و به الهی العفو افتاده بودن.....
شاید پر جمعیت ترین جایی که تو طلاییه به چشم می خورد ایستگاه صلواتی بود ..همه به ردیف صف کشیده بودند تا با اون شربتهای خنک یه کمی از گرما رو کمتر کنند ..غافل از اینکه گرمای یه جایی که هیزمش از خودمون هستند گرمتر پس باید تحمل می کردیم تا عادت کنیم....!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 12:49  توسط قاصدك  | 

 

ـــــــ«««خونین شهر.....شهر خون»»»ـــــ

 

 

 

"فتح خرمشهر فتح خاك نيست، فتح ارزشهاي اسلامي است. خرمشهر شهر لاله هاي خونين است. خرمشهر را خدا آزاد كرد.

                                                                               از بيانات رهبر کبير انقلاب اسلامی، امام خمينی (قدس سره)

 

 

 

در خيال خرمشهر که کنار کارون آرام نشسته بود، هيچ صداي خمپاره ای نبود. نخلستان هايش صدای چرخ های تانک را تا آن روز نشنيده بود، تا شهريور ماه 59 که خرمشهر، خونين شهر شد. پس از گذشت روزهای تاريک و پر دود اسارت، در سوم خرداد 1361 شهر از اشغال درآمد. خرمشهر نخل های سوخته، نخل های بی سر... 


فتح خرمشهر (سوم خرداد 1361) در تاريخ جنگ ايران و عراق از اهميت ويژه‌اي برخوردار است. خبر آزادي خرمشهر آن چنان شگفت‌آور بود كه در سراسر ميهن اسلامي ما مردم را به وجد آورد. با اعلام خبر فتح خرمشهر مردم ايران بسان خانواده‌اي بزرگ كه فرزند از دست رفته خود را باز يافته است اشكهاي شادي و شعف خود را نثار روح شهداي حماسه‌آفرين صحنه‌هاي شورانگيز اين نبرد كردند. براي پي بردن به عظمت اين نبرد حماسي كافي است بدانيم كه نيروهاي  متجاوز عراق پيش از نبرد سرنوشت ساز رزمندگان ما براي آزادي خرمشهر در اطلاعيه‌اي به نيروهاي خود دستور داده بودند كه دفاع از خرمشهر را به منزله دفاع از بصره، بغداد و تمام شهرهاي عراق محسوب دارند. همچنين تجهيزات و امكانات دفاعي دشمن در اين منطقه نشان مي‌داد كه عراق خرمشهر را به عنوان نماد پيروزي خود در جنگ به حساب آورده و قصد داشته است به هر قيمت،‌ اين شهر را در تصرف نيروهاي خويش نگهدارد.

هنگامي كه مرحله اول و دوم عمليات بيت‌المقدس به پايان رسيد و رزمندگان ما در اطراف خرمشهر مستقرشدند، راديوي رژيم بعثي، مي‌كوشيد در تبليغات كاذب خود، حضور نيروهاي عراق را در خرمشهر به رخ بكشد تا توجيهي براي ترميم روحيه نيروهاي شكست خورده و رو به هزيمت عراق باشد. فتح خرمشهر در زماني كمتر از 24 ساعت، موجب شد كه بخش قابل توجهي از نيروهاي مهاجم عراقي به اسارت نيروهاي جمهوري اسلامي ايران درآيند.

نبرد بزرگ، سرنوشت‌ساز و غرورآفرين بيت ‌المقدس كه براي رها سازي خرمشهر از سلطه‌ نيروهاي مهاجم عراقي انجام شد، از دهم ارديبهشت ماه تا چهارم خرداد ما 1360 به طول انجاميد. اين نبرد حماسي علاوه بر  پايان بخشيدن به 19 ماه اشغال بخشي از حساس‌ترين مناطق خوزستان و آزادسازي خرمشهر، ضربه‌اي سهمگين و كمرشكن به توان رزمي و جنگ طلبي‌هاي دشمن مهاجم وارد ساخت.

كوتاه سخن اينكه عمليات بيت‌المقدس به عنوان برجسته‌ترين عمليات پدآفندي نيروهاي مسلح جمهوري اسلامي ايران در تاريخ نظامي 8 سال دفاع مقدس ثبت شده است.

اگر امروز در هر شهر و روستا به گلزار شهيدان گذر كنيم و تاريخ نقش بسته بر سنگرها را مرور كنيم، خواهيم ديد كه مجموعه شهيدان سوم خرداد 1360 الگويي كوچك از ملت مقاوم ايران است كه چونان سپهري  پر ستاره مي درخشد. شاديهاي به ياد ماندني خودجوش و سراسري پس از آزادسازي خرمشهر نيز برگ  ديگري از اين حماسه ملي بود و نشان داد كه مردم سراسر اقطار و بلاد ايران اعم از آن كه هرگز خرمشهر را به چشم ديده باشند يا نه چگونه از شنيدن خبر اين پيروزي ساعتها به دست افشاني و پايكوبي پرداختند وهزيمت دشمن اشغالگر را از خاك ميهن جشن گرفتند.

سوم خرداد يك حماسه ملي است؛ اگر حضور ملت در صحنه جبهه هاي دفاع نبود، نه حماسه آن پيروزي  تحقق مي يافت و نه حماسه حضور مردم در جشن پس از پيروزي. لذا به حق مي توان گفت پاسداشت فتح خرمشهر در گرو پاسداشت حضور مردمي در همه صحنه هاست.

 

بياد سوم خرداد سالروز حماسه هميشه تاريخ ايران ...آزادي خرمشهر

مسجد جامع خرمشهر، قلب شهر بود كه مي‌تپيد و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود. مسجد جامع خرمشهر، مادري بود كه فرزندان خويش را زير بال و پر گرفته بود و در بي‌پناهي پناه داده بود و تا بود مظهر ماندن و استقامت بود و آنگاه نيز كه خرمشهر به اشغال متجاوزان در‌آمد و مدافعان ناگزير شدند كه به آن سوي شط خرمشهر كوچ كنند باز هم مسجد جامع، مظهر همه آن آرزوهايي بود كه جز در پازپس‌گيري شهر برآورده نمي‌شد. مسجد جامع، همه خرمشهر بود.

خرمشهر از همان آغاز، خونين‌شهر شده بود. خرمشهر خونين ‌شهر شده بود تا طلعت حقيقت از افق غربت و مظلوميت رزم‌آوران و بسيجيان غرقه در خون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر اين آفاق مي‌توان نگريست؟ آنان در غربت جنگيدند و با مظلوميت به شهادت رسيدند و پيكرهاشان زير شني تانكهاي شيطان تكه تكه شد و به آب و باد و خاك و آتش پيوست. اما… راز خون آشكار شد. راز خون را جز شهدا درنمي‌يابند. گردش خون در رگهاي زندگي شيرين است اما ريختن آن در پاي محبوب، شيرين‌تر است؛ و نگو شيرين‌تر، بگو بسيار بسيار شيرين‌تر است.

راز خون در آنجاست كه همه حيات به خون وابسته است. اگر خون يعني همه حيات… و از ترك اين وابستگي دشوارتر هيچ نيست پس، بيشترين از آن كسي است كه دست به دشوارترين عمل بزند. راز خون در آنجاست كه محبوب خود را به كسي مي‌بخشد كه اين راز را دريابد. آن كس كه لذت اين سوختن را چشيد در اين ماندن و بودن جز ملالت و افسردگي هيچ نمي‌يابد.

آنان را كه از مرگ مي‌ترسند از كربلا مي‌رانند. مردان مرد، جنگاوران عرصه جهادند كه راه حقيقت وجود انسان را از ميان هاويه آتش جسته‌اند. آنان ترس را مغلوب كرده‌اند تا فتوت آشكار شود و راه فنا را به آنان بياموزد.

آنان را كه از مرگ مي‌ترسند از كربلا مي‌رانند. وقتي كه كار آن همه دشوار شد كه ماندن در خرمشهر معناي شهادت گرفت، هنگام آن بود كه شبي عاشورايي برپا شود و كربلائيان پاي در آزموني دشوار بگذارند…

كربلا مستقر عشاق است و شهيد سيد محمد علي جهان‌آرا چنين كرد تا جز شايستگان كسي در آن استقرار نيابد. شايستگان، آنانند كه قلبشان را عشق تا آنجا آكنده است كه ترس از مرگ، جايي براي ماندن ندارد. شايستگان جاودانند؛ حكمرانان جزاير سرسبز اقيانوس بي‌انتهاي نور نور كه پرتوي از آن همه كهكشانهاي آسمان دوم را روشني بخشيده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 16:44  توسط قاصدك  |